20 March 2007

بوی باران ، بوی سبزه ، بوی خاك
شاخه های شسته ، باران خورده ، پاك
آسمان آبی و ابر سپيد
برگهای سبز بيد
عطر نرگس ، رقص باد
نغمه شوق پرستوهای شاد
خلوت گرم كبوترهای مست ...
نرم نرمك می رسد اينك بهار
خوش بحال روزگار

خوش بحال چشمه ها و دشت ها
خوش بحال دانه ها و سبزه ها
خوش بحال غنچه های نيمه باز
خوش بحال دختر ميخك كه می خندد بناز
خوش بحال جام لبريز از شراب
خوش بحال آفتاب

ای دل من ، گرچه در اين روزگار
جامه رنگين نمی پوشی بكام
باده رنگين نمی بينی بجام
نقل و سبزه در ميان سفره نيست
جامت از آن می كه می بايد تهی است
ای دريغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسيم !
ای دريغ از من اگر مستم نسازد آفتاب
ای دريغ از ما اگر كامی نگيريم از بهار

گر نكوبی شيشه غم را به سنگ
هفت رنگش می شود هفتاد رنگ!

فريدون مشيری

اورکات میگه که من می تونم با موفقیت بیزنسم رو توسعه بدم. من دلم می خواد که امسال به قدر کافی پول در بیارم که بتونم اقساط وام هایی رو که گرفته ام؛ وَ هزینه تحصیلم رو در رشته و دانشگاهی که دوست دارم بپردازم.

یه زندگی جمع و جور، ولی غنی و دانشجویی.
ه
رنگ و قلم رو بر میداری و بر بوم لحظه ات، نقشی از امید می زنی. بعد از خودت می پرسی که آیا سهم خود را به تمامی انجام داده ای؟...

ه
فرض، قرار و ارادهء نمی دونم کی بر این قرار گرفته که بنده باید این نوشته رو تا به صبح تموم کرده، فردا به معلمه گرامی تحویل داده، مهر صد آفرین دریافت بنمایم.

اصل و تصمیم شخصِ شخیصمان بر این است که به فرموده آقای مازلو علیه رحمه، احترام گذاشته، برابر فرمایشاتشان رفتار نموده؛ خوابمان را بر تحصیل مقدم بداریم.

شب خوش. حداقل تا دو یا سه ساعت دیگه.

ه

19 March 2007

The Daffodils

I wander'd lonely as a cloud
That floats on high o'er vales and hills,
When all at once I saw a crowd,
A host of golden daffodils,
Beside the lake, beneath the trees
Fluttering and dancing in the breeze.

Continuous as the stars shine
And twinkle on the milky way,
They stretch'd in never-ending line
Along the margin of a bay:
Ten thousand saw I at a glance
Tossing their heads in sprightly dance.

The waves beside them danced, but they
Out-did the sparkling waves in glee: -
A Poet could not but be gay
In such a jocund company!
I gazed - and gazed - but little thought
What wealth the show to me had brought.

For oft, when on my couch I lie
In vacant or in pensive mood,
They flash upon that inward eye
Which is the bliss of solitude;
And then my heart with pleasure fills
And dances with the daffodils.

-> WILLIAM WORDSWORTH 1770-1850
Wow..wow..wow... It was such a nice surprise. Thank you. :) Thanks a million! :) :D It was GREAT!!.. and you are FANTASTIC! :) :D

Yep! That's exactly what it is, an ambitious ambition!!...
:) :D.. and I'm the lucky one who has you as his genie!.. ;) :P

L
ove you as ever,
oxoxox

گاهی از خودم می پرسم، "کارِ درست چیه؟" گاهی از خودم می پرسم، "کار درست رو، چطور به درستی میشه انجام داد؟" و چند روزه که از خودم می پرسم، "برای انجام کار درست، به درستی، چه اندازه حاضرم سرمایه گذاری بکنم؟"

خوبی، زیباییِ زندگی در اینه که اینجور سوالات توش زیاد پیش میاد.

سختی، دشواریِ زندگی در اینه که اینجور سوالات توش زیاد پیش میاد.

گاهی با خودم می گم، "برای انجام کار درست نباید تعلل کرد." گاهی با خودم می گم، "هر چیزی یه زمانی داره، و اگر بهترین کارها در زمان مناسب خودشون انجام نشن، می تونن ابزار پشیمونی آدم رو پیش بیارن." و چند روزه که با خودم می گم، "زمان درست، در اغلب موارد مفهومی فیزیکی نداره، حتی اگر ترجمانی فیزیکی داشته باشه."

خوبی، زیباییِ زندگی در اینه که اینجور ابهامات توش زیاد پیش میاد.

سختی، دشواریِ زندگی در اینه که اینجور ابهامات توش زیاد پیش میاد.

ه

17 March 2007

کی بود که می گفت دردِ دفعِ سنگِ کلیه از دردِ زایمان هم بدتره؟ من که نزاییده ام، ولی صادقانه می تونم بگم که لعنت به هر چی سنگ و درد، که قرار رو از دل و... صبوری رو از آدم می گیره. (می ترسم اگه موقع نفرین کردن "کلیه ها" رو هم بشمرم، به وجود مبارکشون بر بخوره! اونوقته که باید خر بیاری و باقالی بار بزنی. باور بفرمایید که مطلقا حس و حال دیالیزی شدن رو نداریم.)
ه

P.S. Well..., as an after thought, I don't think that I need to be much worried about my partner's pain in the delivery theatre any more! ;) :D

14 March 2007

[This day and age we're living in
Gives cause for apprehension
With speed and new invention
And things like fourth dimension.

Yet we get a trifle weary
With Mr. Einstein's theory.
So we must get down to earth at times
Relax relieve the tension

And no matter what the progress
Or what may yet be proved
The simple facts of life are such
They cannot be removed.]

You must remember this
A kiss is just a kiss, a sigh is just a sigh.
The fundamental things apply
As time goes by.

And when two lovers woo
They still say, "I love you."
On that you can rely
No matter what the future brings
As time goes by.

Moonlight and love songs
Never out of date.
Hearts full of passion
Jealousy and hate.
Woman needs man
And man must have his mate
That no one can deny.

It's still the same old story
A fight for love and glory
A case of do or die.
The world will always welcome lovers
As time goes by.

Oh yes, the world will always welcome lovers
As time goes by.

13 March 2007

Tahvil shod! Delivered! Done! Finished! Finitto! Khalaas! or...

Khalaas?..
No Comment

12 March 2007

ساعت ده دقیقه به هفت صبحه و من به خودم چند دقیقه ای استراحت داده ام. خورشید چند ساعته که بالا آمده و پرتو آفتابش الان تا روی تختم رسیده. پنجره اتاق بازه و صدای پرنده ها که دارن از بیرون می خونن به گوش می رسه. هر از چندی هم صدای قار و قار یه کلاغ میاد که من رو به یاد داستان نادر ابراهیمی و محمد می ندازه.
ه
گفته بودم زندگی زیباست.
گفته و ناگفته، ای بس نکته ها کاینجاست.
آسمان باز،
آفتاب زر،
...

ه
Less than half a day to go, and there is still a mountain to climb! Wish me luck! ;) :D

P.S. Well... The show is still on, an I want to score a few more goals. It's - no doubt - challenging, BUT!.. ;) :D

...
...

11 March 2007

Calm Down boy. Calm down and keep on working on your good work.

take care and GOOD LUCK!..

بِشمار پَهلوون!..
ه

10 March 2007

You could always put more in your effort in pursuit of a genuine sense of pride and self satisfaction! ;) :D Bravo man!.. Bravo! I am sure that you can do it. Everything is possible. Success is well within your reach; and even sky is no more a limit! ;) :D…

Show yourself what you are made of!.. Bravo. WELL DONE!.. and good luck!.. :) :D

شدنی ست. می توانم!
ه
یکی از مشکلات زبان آکادمیکِ انگلیسی اینه که پاراگراف تک جمله ای نداره! شنیده ام که فرانسوی ها، ایتالیایی ها و (فکر کنم) آلمانی ها، از این مشکلات و سختگیری های بیجا در زبان آکادمیکشون ندارند.
ه
من می توانم!
من
می
توانم!
من
تولدی دوباره!
خوش باشی و موفق آقا هماد!... خوش باشی و موفق!
ه
یک وَ
دو وَ
سه وَ

می نوازم. بنواز.
ه
Commitment!
احساس می کنم که احتیاج به کمک دارم. یه هینت و کمی هم همت. ممم.... انگیزه؟

09 March 2007

I need to take the commance of my own time!..
provide a reasoned discussion of the primary stakeholder groups within your organisation!!

08 March 2007

خوبه. خوشحالم. :)
ه

به نظرم که "نیاز" لغت مناسبی برای وصف کیفیتی که مورد نظرمه نباشه، ولی به هر وصف الان لغت بهتری به ذهنم نمی رسه. احساس می کنم که دلم دیدن یا شنیدن یه صدای لبخند رو کم داره. به یه سلام ساده نیاز داره.

.. به هر وصف...
قرار نیست که همه چیز زندگی همیشه اونجوری باشه که آدما دلشون می خواد. این دو سه شب باقی مونده رو هم مجبورم با همین وضع طی بکنم، تا بعد ببینم که چه پیش میاد. فعلا فقط دلم می خواد که آرامش و تمرکز پیدا بکنم که بتونم به کارم برسم.
ه
علی می دونه منظورم چیه. یه شرم غریبی باعث میشه که نتونم صبوری بکنم. ؛)

ه
دلم نمی خواد که داستان زندگی رو از دریچه روابط محدود سر و کلاه نگاه کنم.

ه

07 March 2007

Discretion...

06 March 2007

خوبم، خوابم میاد و هنوز یه خروار (خربار؟) کار دارم که انجام بدم.

ه

05 March 2007

می گن تو جوب آب میره، تو چشم خواب. :)

ه
بهترین پروسسورها و بزرگترین سوپر کامپیوترهای دنیا هم اگه کَش مِمُری یا رَمِ به اندازه کافی نداشته باشن، با افزایش داده ها از پردازش اطلاعات باز می مونن.

دارم به این نتیچه می رسم که بهتره یه دوره برم و تکنولوژی ساخت و روش کارِ آرام پَز رو یاد بگیرم. شنیده ام که کیفیت عملکرد بعضی هاشون حتی به آفتاب و آتیش هم بستگی نداره. (یاد اون روزا که دم به دقیقه کتری می سوزوندم به خیر!.. اینا حتی کتریاشون هم برقیه و به این راحتی ها نمی سوزه!)


ه

وآو... آخرین باری که از دیدن ساعت حینِ (هین؟) انجام کار خوشحال شده بودم، سر جلسه کنکور مرحله دو بود!... هنوز ساعت تازه 12:16 صبح هست و من اگه قرار باشه مثل هر شب کار بکنم حداقل هشت یا نه ساعت دیگه وقت مفید پیش رو خواهم داشت.

ه

04 March 2007

It's not an existential question, like the one shakespeare put in Hamlet's mouth or the one which was answered as, "I think therefore I am." [and we all have heared that the responder stoped thinking in 1650, and he is believed to be no more.]

Far from that! It's about, "how I want to be" or.., "who I want to be."

...Believe me, answereing this one is a hell of the challenge. ;) :D :P

صمیمانه در احساس لحظه ات شریکم.

و دلم می خواد بدونی که من هم تا به فردا که خبر خوش قبولیت رو بشنویم – امیدوارانه – به انتظار خواهم نشست.

ه

کمتر چیزی تو دنیا می تونه بیشتر از لذت انجام یه کار خوب و با کیفیت به آدم احساس رضایت بده. البته هنوز دارم رو اساینمنتم کار می کنم، ولی می دونم که کیفیت کارم تا به اینجا خیلی خوب بوده و از این مساله هم خیلی خوشحالم.

خوبتر می شد اگر که از اول هم همین مسیر رو پیش می گرفتم که کارم به موقع تموم بشه و بی خودی جریمه نشم، ولی... .

... به هر حال نباید غم فرصت های از دست رفته رو خورد. خصوصا که آینده از آن من است!..

خوبی این فصل اینه که هر امروزش از دیروز و..، هر فرداش از امروزش بلندتره.

ه

03 March 2007

روزا دارن بلند میشن، اینش خبر خوبیه. شمع ها دارن کوتاه می شن، اینم خبر خوبیه.

ه

از قدیم گفتن: "چند تا هندونه رو نمیشه با یه دست برداشت." مگر اینکه اولیش رو همونجا سر جالیز بشکنی.

خوب من نتونستم هندونه ام رو به مقصد برسونم. ولی آخه اونی که هندونه رو سر جالیز میشکونه، حداقل خودش یه دل سیر می خوره!

....

تو مباحث بازاریابی، یه بحثی هست با عنوان بازاریابی جبرانی. (ریکاورینگ مارکتیگ) و مربوط میشه به موقعی که در رابطه ات با یه مشتری مهم، یه گند اساسی می زنی. و این که مثلا تو یه چنین شرایطی چیکار باید کرد و... .

داستان من و دانشگاه و رئیس گروهمون هم همینه. با کلی زحمت به طرف قبولوندم که آخه بابا جان، انصاف هم خوب چیزیه و منم بخدا دانشجوی خوب و متعهدی ام، پس اونچه رو که حقمه بهم بده.

به محض اینکه طرف شرایطم رو پذیرفت، و در اولین اساینمنتی که اتفاقا اساینمنت خودش هم بود، دِدلاین رو میس کردم!

ه

02 March 2007

از جمله کسایی هستی که هر وقت با هم می رقصیدیم، از ته دل و در عمق وجودم شادی رو احساس می کردم. آهنگ صدا و لهجه ات هم تو ذهنم با صدای شادی بهاری مترادفه.

و شعر خوندنات.

و شعر خوندنت.

تو نوشته هات – غالبا – سادگی، صداقت، صفا و صراحتی رو یافته ام که بسیار می پسندم. راحت می شه بهشون اعتماد کرد. چشا رو بست و... صدات رو توشون شنید.

....

....

نوشته هات این روزا رنگ و طعم و بویی گرفته اند که خوندنشون دلم رو به غم می کنه.

دلم می خواد بهت تلفن بکنم. دلم می خواد بهت تلفن بکنم و بگم که وبلاگت رو خونده ام. می خونم. نوشته ها و کلمه هاش رو.

وَ پُشت نوشته ها و کلمه هاش رو.

دلم می خواد بهت بگم برا تاریکیا شمع دارم. و بگم تو ساکم، یه گوشه ای تو این چنته که سی ساله به دوش دارم، هنوز یه جرعه آب پیدا میشه. آب که خوبه. آب که آرامش می ده.

کسی چه می دونه؟ یه وقت دیدی که پیش اومد و با هم از در و دیوار و پنجره گفتیم. تو دیوار یه در می زنیم که اختیار باز و بسته کردنش دستمون باشه. بعد هم دو تا پنجره، که بشه پس عریانی شون پناه گرفت و به دنیای بیرون نگاه کرد. گاهی هم میشه بازشون بکنی که یه خورده هوای تازه بیاد تو.

فکرش رو بکن. پنجره ها که باز بشن؛ خنکای نسیم که گونه ات رو نوازش بده؛ ریه هات که از هوای تازه پر بشن؛ عضلات صورتت از هم میشکفن. سبک می شی و یه لبخند نرم کنار لبت می نشینه.

منم فقط همین رو می خوام. تویی رو که وقتی تصورت می کنم، چشای هوشمند، مهربان و براقت؛ لبخنده های بی بدلیلت؛ و رقص چابکت در ذهنم نقش می بنده.

تویی که با آغوش باز؛ برهنه پا و سبک سرانه رقصیدنت در دامان دشت، رسم هر بهاره.

Well…, Once again “I” is back! and once again it’s all about enjoying the process. Damn the grade! ;) :P :D

Damn the greed!..

27 February 2007

به تجربه و دستاوردهای چند ماهه اخیرم که نگاه می کنم، احساس خوش رضایت و موفقیت در برم می گیره. سال ها بود که اینطور از خودم، کارم و زندگیم راضی نبوده ام. و این خوشحالم میکنه.

کیفیتی رو دارم تجربه می کنم که بیست-بیست و پنج سال تحققش به تعویق افتاده، ولی هنوز شیرینه و مثل یه بچه دبستانی شادم می کنه.

هرچند... هنوز چیزا و کارای مهم زیادی هستند که باید بهشون بپردازم و به تدریج تغییرشون بدم. پرونده هایی هستند که از گذشته ها باز مونده اند و باید بسته بشن. یکیشون کار طراحی وب سایتمه. و یکی هم دنیایی از نوشتنی ها که به این و آن وعده کرده ام و ... .

پرونده هایی هم هستند که مدت ها روی میزم بوده اند و حالا نوبتشونه که باز بشن. مهم ترینشون – که این روزا بیش از هر چیز دیگه ای ذهنم رو به خودش مشغول میکنه – پرونده و داستان کارمه، نیاز مالی و صد البته عشق به ادامه تحصیل.

جالبه. تقریبا دو سال پیش بود (سوم مارچ 2005) که جایی نوشتم:

"روزگاز غریبی ست، این روزها که سرم به رویای خوش درس و مدرسه گرم است و دلم به مسافری بسته و پای به روزمرگی ها بند.

اگر که بختتان بلند است و دستتان به دامان دختر زمان می رسد، لطفا محبت فرموده، با او بفرمایید که رسم بی مهری فرو گذارد. ناز کم کند و اسب تیزپاش کمتر بدواند که ما همچنان به کار پینه زدن بر پای افزار درویشی خویشیم."

...

و امروز مجددا همین احساس رو دارم. با این تفاوت که اینبار خودم رو سوار زبده ای می بینم، پای در رکاب.

ه

کلاس هنوز تموم نشده که می زنم بیرون. پله ها رو چند تا یکی می پرم و میام که جلو در دانشگاه بشینم. به غر و لند کسی هم توجه نمی کنم.

کیف رو به کناری میذارم. گره کراوات رو شل می کنم و یقه پیراهنم رو باز.

بعد هم یه دستم رو تکیه می کنم و لَم می دم. یه قیافه آروم و به ظاهر بی تفاوت هم به خودم میگیرم. اصلا شاید یه دفتری..، کتابی..، چیزی هم در آوردم که ژستم رو کامل کرده باشم. و… و بعد هم منتظر می شینم تا بیای.

حتی از تصورش هم تمام وجودم رو شور می گیره و هیجان.

ه



21 February 2007

دلم یه چراغ می خواد. یه آینه و یه کاسه آب.

یه چراغ که گوشه های تاریک ذهن و دلم رو روشن بکنه. یه آینه که واقعیت درونم رو بهم نشون بده و... یه کاسه آب که اگه از دیدن حقیقت دردم اومد و بغضم گرفت، کمک حالم بشه و نذاره که از نفس کشیدن باز بمونم.

دلم یه چراغ، یه کاسه آب و یه آینه می خواد.

ه

18 February 2007

کوله رو از دوش، غبار رو از روی، و رَخت رو از تَن بر گرفتم. آرام به کنارش شدم. سر رو پایین آوردم و بوسه ای نرم بر زلال پاکش زدم.

تازه ام کرد. چشمه ای، در کنار تخته سنگی، در پناه درختی، بر دامان کوهی که ریشه در خاک من داشت و همه سال بر من و شهر من مشرف بود.

تازه ام کرد. تازه ام می کند.

در آن خلوت بود که اول بار، از تنهایی گسستم و با او، با کوه، با درخت، با سنگ و با چشمه پیوستم. دل به رویا دادم و چنان که از دویی و جدایی یادی نماند، به پرواز در آمدم.

امروز هم، گاهی که دنیا کوچیک می شه، گاه که باری بر دل میشینه، گاه که گره ای بر چهره یا که رختِ تنگی به تن می بینم؛ خود را از کت و کفش و ساعت رها می کنم. با رویا خلوت و... آن افراشته گسترده دامن را، آن پیکره پر پیچ و تاب را، آن سینه گرم را و آن روان گوارا را باز می جویم.

حق با توست. حق با اوست. چشمه، آب، شفا بخش ترینه، پاک میکنه، آرامش میده. زندگی می بخشه. زندگی می آفرینه.

حق با توست، حق با اوست، رویا پر و بالت میده. گاهی هم خواب.

اینا رو گفت. یا من شنیدم؟ یا من می خواستم که بشنوم. نمی دونم. چشام رو بستم و شنیدم که بَرِ گوشم زمزمه میکنه: "به هر وصف، امروز هم فردا میشه و دوباره باید بری دنبال درس و کار و زندگیت. شب خوش. روز خوش. شب و روزت خوش." وای که چقدر دلم می خواست یه بوسه نرم و نازک هم به گونه ام بزنه. اونوقت مطمئن میشدم که... .

ه

10 February 2007

Wow… I ‘m still in the race!!..

یک هفته یا ده روز پیش بود که بعد از مدت ها، شب تا به صبح رو "در خواب" باهم به صحبت گذروندیم. صبح که بیدار شدم، به روال هر روز، سری به اورکات و بعد هم به پروفایلش زدم. به پروفایل خودم که برگشتم، عکس یکی از دوستان هم دانشگاهی ام نظرم رو به خود جلب کرد. سری هم به پروفایل او زدم. جالب بود. با هم همکار شده اند.

به دلیلی که به خوبی می دونم، هیچ زمان رسما به هم معرفی شون نکردم. فکر می کردم که اگه روزی بخواهم سورپرایزش بکنم، می توانم به خونه دوست هم دانشگاهی ام بروم. شبی را آنجا می ماندَم و بعد از ظهر روز دوم، در ساعات کاری به دفترشان می رفتم. با کارت دعوت ساده ای در پاکت نامه ای سپید که بر رویش نوشته شده باشد: "دِلیوِرد بای هَند، فور یور پِرسُنال اَتِنشِن." حتی می دونستم که در چنان روزی چگونه لباسی به تن خواهم داشت! یا چه ادکلنی خواهم زد.

حوالی ظهر، در آشپزخانه، نامهء کانسیل رو دیدم که مسعود یا جواد برایم روی میز گذاشته بودند. نامه، وعدهء رسیدن چکی با مبلغ نامعلوم رو می داد. فکرش رو بکن. وعده پول، اون هم از کانسیل خسیس ما!..

تصمیم گرفتم که به ساین و علامت و اینا ایمان بیارم و اعتقاد پیدا کنم که این چِک رسیده تا هزینه سفرم بشه. در اولین فرصت، پی چک رفتم. به موازاتش هم صفحات اینترنت رو پِیِ یِه دیلِ خوب ورق می زدم.

هه هه..

این چِک جواب هزینه نیمه اول راه رو هم نمیده!.. برگشتش طلب طالبان

هماد :)

پ.ن. یک هفته یا ده روز نه، دقیقا همین پنج شنبه پیش بود. همین الان دوباره تاریخ نامه رو چِک کردم. از دوشنبه تا به حالا هم خمارم ببینم که چرا منی که هیچ زمان از کتاب "کیمیاگر" خوشم نیامده بود، تصمیم گرفتم که اینبار به ساین و علامت و اینا اعتقاد پیدا کنم. همینجوری یدفعه و یه جورایی هم بی مقدمه.

پ.ن. هفته پیش، مجموعه داستان های شهرزاد قصه گو و هزار و یک شب رو تموم کردم. بر این باورم که آقای کوئیلو داستانشون رو بدون ذکر منبع، از این مجموعه به امانت گرفته اند. و خوب البته، اگر که بخواهیم از انصاف نگذریم، خودشون (با کامپیوترشون) به شیوه خاص خودشون داستان را دِوِلوپ کرده اند. به همین جهت هم هست که فکر می کنم بی انصافی باشه اگر که پیش از شنیدن دفاعیات ایشون، برچسب دزدی ادبی و ... بهشون بزنیم. بزنم

01 February 2007

Let's try

27 January 2007

چه سرمست، خوش و لبریزِ از عشقم من امروز… .

05 May 2006

...


I know I need you
I want you
To be free of all the pain
You have inside

You cannot hide
I know you tried
To be who you couldn't be
You tried to see inside of me

...

28 April 2006

This is one of those songs that, if you've ever been in love, reminds you of how great it can be.

She may be the face I can't forget
A trace of pleasure or regret
May be my treasure or the price I have to pay
She may be the song that summer sings
May be the children autumn brings
May be a hundred different things
Within the measure of a day

She may be the beauty or the beast
May be the famine or the feast
May turn each day into a Heaven or a Hell
She may be the mirror of my dream
A smile reflected in a stream
She may not be what she may seem
Inside her shell

She, who always seems so happy in a crowd
Whose eyes can be so private and so proud
No one's allowed to see them when they cry
She may be the love that cannot hope to last
May come to leap from shadows of the past
That I'll remember 'till the day I die

She may be the reason I survive
The why and wherefore I'm alive
The one I'll care for through the rough and ready years

Me, I'll take the laughter and her tears
And make them all my souvenirs
For where she goes I've got to be
The meaning of my life is
She, She
Oh, She

26 April 2006

خیلی ناجور شد!.. کلی خجالت کشیدم.

تیم پِرِزِنتِیشن داشتیم و وقت کم آوردیم. نوبت من بود و قرار بود مطلبی رو که برای 7 تا 8 دقیقه آماده کرده بودم، در کمتر از 3 دقیقه ارائه بدم. کم خوابی داشتم و پیش از ارائه هم وقت نکرده بودم که یکبار مطالبم رو با صدای بلند مرور بکنم. خیلی عصبی بودم و ... .

آبروم رفت. خیلی ناجور شد. کلی خجالت کشیدم.


23 April 2006

گشنه ام. گشنه!

21 April 2006

- مگه واقعیت نیست؟ واقعیتی که همیشه با تو بوده. چیزی تغییر نکرده که. غیر از رسیدن به یک خود آگاهی. احتمالا. چرا از پذیرشش می ترسی؟

- از... (با تردید بیشتری میگه) از... از تصویری که بعد از این در آینه خواهم دید.

- از تصویری که پس از این در آینه خواهی دید؟ (در صداش کمی پرخاش بود.)

- آره. از این غربتی که در چشم های این مردِ در آینه می بینم. برای لحظه ای مکث میکنه. نیم نفسی عمیق می کشه، و ادامه میده: یه روز، دیروز، جلوی آینه که می ایستادم مردی رو می دیدم که دنیایی امید و آرزو بود. مردی که یه دنیا غرور بود و... . صدای بغض آلودی به میون کلامش میدوه. اشکی در کار نیست، ولی سنگین نفس میکشه.

- بود؟.. منظورت چیه که بود؟.. هست! منو نگا!.. هست! می فهمی؟ چیزی تغییر نکرده!..

- آدم هیچوقت خودش رو نمیشناسه ولی هر کس از خودش تصوری داره. هر کس... . می دونی؟ آرزو هست. رویا هست و امید..؟.. می دونی؟ گذشته ها و بوده ها رو نمیشه تغییر داد. ولی باورت نسبت به گذشته ها و بوده ها می تونه تغییر بکنه. گذشته ها و بوده هایی که روزی بهشون افتخار می کردی و امروز.. گذشته ها و بوده هایی که.. گذشته ها و بوده هایی که..

- گذشته ها و بوده هایی که..؟

- نمی دونم. مجددا سکوت می کنه و بعد خیلی محکم در میاد که: نمی خوام و نمی تونم راجع بهش حرف بزنم میشه لط..ف....!؟..

چند دقیقه سکوت

و بعد ادامه میده: یه روزی فکر می کردم که تصمیمم شجاعانه بوده. یه روز خطایی گزیده لقبش دادم و امروز.. امروز نمی خوام بپذیرم که این همه؛ نه تصمیمِ من، که عاقبت اجتناب ناپذیر یک ناتوانی بوده. می فهمی؟ به فریاد، و به گونه ای که مشخصا معلومه که داره با خودش حرف می زنه ادامه میده: یک عمر خودم رو به عنوان انسانی گزینشگر می شناختم. پای خوب و بد گزینه هام هم ایستادم، سرم رو بالا گرفتم. آموختم. عذر خواستم!.. یا افتخار کردم...

... امروز اما این چشم های خیره مانده در آینه را نمی شناسم.

ه

20 April 2006

- می خونم.

- نه، نمی خونی.

- بهت می گم می خونم. در همه این سال ها خونده ام.

- نه نمی خونی. حدس می زنی. در همه این سال ها حدس می زده ای.

- می خونم. می دونم که می خونم.

- خودت رو گول نزن. نمی خونی.

- بابا جان می خونم. به خدا می خونم.

- نه. نوشته ها رو عوض کرده بودم. تو نخوندی. تو اونچه رو که انتظار داشتی که بخونی، خوندی.

- ولی من می خونم. خوندم. خونده ام.

- می خونی.

ته دلم می دونم که نمی خونده ام. نخونده ام و نمی خونم. من دروغگو نیستم. می خوام بخونم. می خونم.


19 April 2006

کاسه آب رو کناری می ذاری، دست ها رو به زیر چونه می زنی و به انتظار می نشینی که لحظه باشکوه شکفتن را شعر کنی.

طلوع، طلوع، غروب.

امید، امید، تردید.


15 April 2006

ئه سرین و آوات عزیز، ای کاش می تونستم احساس غریب، ولی لذت بخشی رو که از دیدن این 2 لینک ( 1 و 2 ) بهم دست داده رو براتون تصویر و تشریح بکنم. ممنون. یک دنیا ممنون.

عجب حافظه ای داری تو آوات. تبریک می گم. بعد از قریب به 3 سال!.. به هر حال باز هم متشکرم

10 April 2006

لینک برنامه نوروزی سوآس به دستم رسید. یکبار دیگه لحظه هام رنگ و طعم و بوی تو رو گرفتند. جات خالیه. خیلی.

تعطیلات ایستر در راهه. منتظر باش. منتظرم.

09 April 2006

It reminds of a cowboy, who lies on the floor and carelessly counts:

One down

Two down

Three…

Counting is not an issue, carelessness is!.. It hurts and it hurts bad.

دزد!

دزد زده خونمو..

آی دزد..

داد می زد و در خیابان می دوید. برهنه، پریشان و... .

به من که رسید، خم شد. دستاش رو بر زانوانش تکیه داد، و بعد بر زمین نشست.

خم شدم. دست بر شونه اش گذاشتم و به آرومی به کنارش خزیدم. کسی کاسه آبی آورد. کمکش می کردم که به آرامی و جرعه-جرعه آب را بنوشد. هنوز بغض داشت. هنوز هق هق گریه گونی در لرزش صداش شنیده می شد و هنوز نفسش به شماره بود. ولی آرام تر. خیلی آرام تر.

این اولین دیدار رو از خاطر نمی برم، و اون صورت رنجیده و برآشفته رو.

ماه ها از اون روز می گذره. - سال ها حتی –

و خیلی چیزها در زندگی من و ما تغییر کرده. من چند تار سپید مو بیشتر دارم و او چند چروک نا مهربان بر صورتِ... .

من چند تارِ سپید مو بیشتر دارم و او..

من چند تارِ سپید..

من..

او

حرفش رو می فهمیدم. دردش رو نه.

خانه اش را دزد... خانه ام را دزد... خانه مان را

پ.ن. از مجموعه "گیلِ کابلی".

من بغض فرو خورده ام

مرا فریاد کن

فریاد کن

من همه آرزوها و آلام بر زبان نامده ام

مرا فریاد کن

فریاد کن

من همه دردهای به فراموشی ناسپرده ام

مرا فریاد...

من؟

من همه شور،

همه عشق،

من، تن خاکیِ به گناه آلوده ام!

مرا فریاد کن


نوشته ای بر کاغذ پاره ای، به تاریخِ نمی دانم. تنها خاطره ای مبهم از توریست شاپ منچستر

08 April 2006

چراغا رو خاموش می کنم، غیر از یکی. کرکره رو پایین و می کشم و یه چند وقتی به خودم استراحت می دم. لازمه.

07 April 2006

پرده ها را می کشم، آینه را می پوشانم و از چشمان زیبای تو می گریزم. از هر آنچه که مرا بر من بنماید.

برهنهء عاشقم را به تن پوشِ ریا می پوشم و به دروغ می نویسم: "آسمان آبی ست. زندگی زیباست. چکاچک می خواند."

آسمان آبی نیست. آسمان ابریست. و صدایی در اتاقم می خواند:

- "با من اندوه جدایی..،

نمی دانی چه ها کرد..

نفرین به دست سرنوشت؛

تو را ..."

خاطرم نیست که دروغگویی را از که آموختم و اول بار...

خاطرم نیست.

دروغگویی را از که آموختم؟

خاطرم هست که با تو رسم دیگری داشتم.

بر تخت می نشستم. در آغوشم می نشستی.

دستها را به دورت حلقه می کردم. انگشت ها را در انگشتانم گره می کردی.

گونه ام را به گونه ات می چسباندم و از پنجره کوچک اتاقمان به آن دور دست بی منتها خیره می ماندیم. بی که کلامی.

بی کلامی.

...تا که تو داستان کنی مرا، با قالیچه پرنده و من نقش زنم تو را در تصویر یک آینه. دل به هم داشتیم و جان در رویا. تو به من چراغ جادو هدیه می دادی و من به تو گل و گوسفند.

تو به من صدای خنده هدیه می دادی و.. من از لب و گردنت بوسه می ربودم. نرم و نازکت را می ستودم - تاب وتنت را.

ستاره..، آسمان..، قرقره..،

چاه.

طناب.

خاطرت هست؟ خاطرم هست.

- "... نفرین به دست سرنوشت،

تو را از من جدا کرد."

...

پرده ها را کناری می زنم. پنجره شرقی را می گشایم. نسیمی خنک گونه ام را می نوازد. قطره ای بر آن می غلتد.

می آیم تا بامیان، کابل یا مزارشریف. برهنه. می پذیریم؟ به بازیگری.

04 April 2006

هرچی که بیش تر فکر می کنم، پذیرش دشواری ها و سختی های پیشین، به عنوان وقایعی گذشته، برام راحت تر میشه. خوشحالم که از دل این آگاهی اخیر؛ گرچه سخت - گرچه تلخ، آینده ای متفاوت پیش رو خواهم یافت.

صدای دختر زندگی رو می شنوم که جایی همین نزدیکی ها بر لبان تُرد و تازه اش لبخندی شیرین نشونده

03 April 2006

گفته و ناگفته ای بس نکته ها که اینجاست

29 March 2006

...
...

28 March 2006

پیشنهادش اینه: از نو زیستن رو بیاموز. ]اینش خوبه، قبول دارم[ بعد هم در میاد که: توانایی ها و ناتوانی هات رو بپذیر و به رسمیت بشناس. ]اعتراف می کنم که از اینش می ترسم.[

27 March 2006

I wish I could sing you a song for every season.

این دخترک بالا رود چو گربه از درخت.

پایش شود پر از خراش از این تلاش سخت.

بخواند و برقصد، نکند ز کس حیا

رفتار او خطا بود سراپا

می تونی تصورش رو بکنی که چقدر نگرانت بودم!؟!؟!؟!؟!؟... از تو که اگه بخوای، می تونی به یه بوسه بهارم باشی و به گوشه چشمی خزان، جز این رو انتظار داشتم. جز این رو انتظار دارم.

یه سلام، یه پیام سلامتی، یه...

خدایا انصاف... ؟..

25 March 2006

داره یواش یواش باورم میشه که بهار اومده. من، طبیعت، طبیعتِ من و تقویم با هم در این مورد توافق داریم. همین امروز و فرداست که یه دختر زیبا روی دلربا رو ببینم و یک دل نه، صد دل... .

... گناه من نیست، تقصیر دله...

رسمش همینه دیگه، مگه نه؟ هوای لطیف بهاری، پرنده های نغمه خون، و نمه بارونی که مهربونت می کنه. فرق نمی کنه گرمکن ورزشی تنت باشه یا کت شلوار و کراوات. فرق نمی کنه که تو کلاس نشسته باشی یا تو کافی شاپ سینما. تو پارک، یا... تنها کافیه که راز جادویی نگاه های مشتاق و لبخند کمرنگ و مهربان رو از خاطر نبری. خوش باشی و موفق.

کمتر چیزی مثل یک شوخی سارکَستیک کلافه و آزرده ام می کنه. آره. اگه گذرت به اینجا افتاد، اگه گذرت به اینجا می افته، دلم می خواد بدونی که از شوخی یا جدی نوشته ات رنجیده ام.

فرصتش که پیش بیاد، خودم صراحتا در این مورد باهات حرف می زنم. هر چند، متاسفم که فکر نمی کنم به این زودی ها فرصت دیدار حضوری پیش بیاد؛ و باید که با محدودیت های عالم مجاز بسازم. بسازیم.

نوشته ها صدا دارند. صدای نوشته ها را می توان شنید، ولی نوشته سارکستیک را نمی توان خواند و فهمید. همانطور که کلام سارکاستیک را نمی فهمم و نمی پسندم من.

24 March 2006

دو سالی میشه که روزی ابری، چنین زیبا و روح نواز ندیده بودم. صبح کمکی بارون زد و الان شهر رنگ و طعم و بوی رشت رو گرفته. رفته بودم رویال کانسرت هال؛ از در که خارج شدم، احساس می کردم که در گوشه ای از میدان شهرداری رشت ایستاده ام. چشم می چرخوندم که شاید گلاره یا پایا رو ببینم. فکر می کردم که احتمالا پایا با هیلمنش میاد و گلاره با کاپشن (بادگیر - بارونی) قرمز و مشکی و شلوار جین آبی - سرمه ای.

یکی از اولین و برجسته ترین نکاتی که در آمریکا و بخصوص در انگلیس جلب احترام و توجه ام رو کرد؛ امکانات، ابزار و فرصت هایی بود که در اختیار افراد مسن و دیس اِیبِل قرار می دهند. امکانات و کمک هایی که به این افراد فرصت میده که زندگی مستقل، شاد و موفقی رو تجربه بکنن.

اون روز؛ خودم رو در سمت دیگری از این معادله می دیدم و امروز، بعد از بیست و نه سال، به خود آگاهی ای رسیده ام که پاسخگوی بسیاری از چرایی ها و تجربه های گذشته ام است.

22 March 2006

به این می گن یه روز زیبای بهاری!!!... بالاخره بعد ار مدتها چشممون به دیدار خورشید خانوم روشن شد

دلم از شنیدن پِژواک صدایی که در این تُهیِ بی مُنتِها به دنبال هم صحبتی- هم دل می گرده؛ تنگه.

شیرین هم از آشپز چپ دست خیلی خوشش می آمد، و خاطره اون شب که با کاوه و سروش رفتیم رو ... .

دلم هوای یه پیاده روی طولانی – و تنهایی – زیر بارون بهار رو داره. اینجا مدتهاست که آسمون ابریه، ولی بارون نمیاد. دلم می خواد... دلم می خواد برم کوه. کوه نه، همین که اینا بهش میگن هایکینگ. دلم می خواد با کفش و لباس تن به آب بزنم. دلم میخواد که داستان شکاف و دره رو با رود شریک بشم. گاهی خودم رو به موجی بسپرم و گاهی خلاف جهت آب راه برم. دلم می خواد بار لباس ها رو یک به یک از تن خسته ام بردارم و...

... شاید که طنین فریاد مردانه ای را هم، یا که شعر و ترانه ای آشنا را، با آواز پرنده ها و پرواز پروانه ها شریک شدم

21 March 2006

سال 1385، سال مهمی در زندگی من خواهد بود. یعنی می گی این بهار جوونه می زنم؟ یا که...





... سعی می کنم - دلم می خواد - که آخر سال از سهم خودم کم نذاشته باشم

20 March 2006

هدیه ای از طرف علی، با رنگ و بوی علی:

نسیم در سر گل بشکند کلاله سنبل

چو از میانه چمن بوی آن کلاله بر آید

حکایت شب هجران نه آن حکایت حالیست

که شمه ای ز بیانش به صد رساله بر آید

ز گرد خوان نگون فلک طمع نتوان داشت

که بی ملامت صد غصه یک نواله برآید

به سعی خود نتوان برد پی به گوهر مقصود

خیال باشد کاین کار بی حواله بر آید

گرت چو نوح نبی صبر هست در غم طوفان

بلا بگردد و کام هزار ساله بر آید

نسیم زلف تو ون بگذرد به تربت حافظ

زخاک کالبدش صد هزار لاله بر آید

18 March 2006

اکبر گنجی آزاد شد!.. سال خوبی رو برای همه دوستان آرزو می کنم.

Dignity

چند روز هست که معنی و مفهوم این لغت ذهنم رو به خودش مشغول کرده.

دیشب، با این فکر و پس از مرور بعضی از گزارش ها راجع به گونتانامو و ابوغریب به خواب رفتم. حماقتی که دیگر تکرار نخواهم کرد. درباره شان باید بنویسم. می نویسم.

... (نه اینجا و نه امروز) ...

از خواب پریدم. چیزی بر قفسه سینه ام سنگینی می کرد و نمی گذاشت که درست نفس بکشم. بعد از چند ثانیه که به عالم حیات برگشتم، دلم می خواست که گریه بکنم. نمی آمد. نمی شد. می خواستم که داد بزنم. نه که نشه، نمی تونستم. نتونستم! صدام در نمی آمد و نَفَسَم بالا. اعتراف می کنم که هنوز هم از یاد آوری خوابی که دیدم دچار نفس تنگی می شم و دلم می خواد....

نازلی عزیز، خیلی خوشحال و سپاسگزارم که تو اینجا هستی.

06 January 2006

چای، بیسکویت و دفتر شعرم رو بر میدارم. صدای رادیو رو چنان تنظیم می کنم که رنگ این پس زمینه ملودیک با نقش لحظه ام به هارمونی برسه. بر لبه پنجره غربی می نشینم و می خونم:

پس از سفرهای بسیار و
عبور از فراز و فرود امواج این دریای توفانخیز،
بر آنم
که در کنار تو لنگر افکنم
بادبان برچینم
پارو وانهم
سکان رها کنم
به خلوت لنگرگاهت در آیم و
در کنارت پهلو گیرم

آغوشت را باز یابم:
استواری امن زمین را
زیر پای خویش.

و به خاطر می آورم بلندای شب هایی را که چشمان مرطوب مامان و جای خالی بابا رو بر دفتر کار مدرسه ام انشاء می کردم.

پنجه در افکنده ایم
با دست هایمان
به جای رها شدن.

سنگین سنگین بر دوش می کشیم
بار دیگران را
به جای همراهی کردن شان.

عشق ما
نیازمند رهائی است
نه تصاحب.

در راه خویش
ایثار باید
نه انجام وظیفه.

می دونم که قطعه بعدی شعر چه خواهد بود. پس رو به دیوار شرقی و عکسی که بر دیوار است می گردانم و به صدای بلند می خونم:

سپیده دمان
از پس شبی دراز
در جان خویش
آواز خروسی می شنوم
از دور دست، و با سومین بانگش
در می یابم
که رسوا شده ام

ریکی و اَوی به اتاقم آمده اند و با نگاهی آمیخته به بهت و حیرت نگاهم می کنند. می تونم حدس بزنم که در ذهنشان چه می گذرد. لبخنده ای از شیطنت بر لب می نشانم و ادامه می دهم:

زخم زننده
مقاومت ناپذیر
شگفت انگیز و پر راز و رمز است
آفرینش و
همه آن چیزها
که "شدن" را
امکان می دهد.

01 January 2006

میگه:
"حصول عشق واقعی فقط زمانی امکان دارد که دو نفر از کانون هستی خود با هم گفت و شنود کنند، یعنی هر یک بتواند خود را در کانون هستی دیگری درک و تجربه کند. واقعیت انسان فقط در این "کانون هستی" است، زندگی فقط در همینجاست، و بنیاد عشق فقط در اینجاست. عشقی که بدین گونه درک شود، تلاشی دائمی است؛ رکود نیست، بلکه حرکت است، رشد است و با هم کار کردن است. حتی اگر بین دو طرف هماهنگی یا تعارض، غم یا شادی وجود داشته باشد، این امر در برابر این حقیقت اساسی، که هر دو طرف در کانون هستی خود یکدیگر را درک می کنند و بدون گریختن از خود، احساس وصول و وحدت می کنند، در درجه دوم اهمیت قرار دارد. فقط یک چیز وجود عشق را اثبات می کند: عمق ارتباط، سرزندگی و نشاط هر دو طرف؛ این میوه ای است که عشق با آن شناخته می شود
."

- از خودم می پرسم که "حوا" به "آدم" میوه سیب هدیه داده بود، یا که میوه عشق؟

سال ها براین باور بودم که "تجربه" و "انتخاب" آدم وحوا، پشت پا زدنشون به باید و نبایدی بی منطق – تلاششون برای شناختن و تجربه کردن – به مراتب ارزشمندتر از به حبس موندن در بهشت بوده است. امروز که این میوه رو به میوه عشق، و نه میوه سیب می خونم، یاد جسارتشون بیشتر و بیشتر در وجودم احترام بر می انگیزه. آفرین مامان. گل کاشتی بابا.

31 December 2005

خیلی شیرین فارسی صحبت می کنه. نرم و نازک چون چکاچک پرنده ای که از شکفتن بهار به وجد اومده باشه. دلم می خواد که می تونستم بَرِ گوشش به تقلید و نجوا بخونم: "دوستم، سال نو مبارک." این رسم اوست که همه مان را "دوستم" خطاب می کند.

دلم می خواد که می تونستم کمی در آغوش بفشرمش و احساس خوش لحظه ام رو در خاطر تن و جانم مانا کنم. دلم می خواد که بتونم...

شاد، سلامت، خوش و موفق باشی دوست من، حالا که دوستت و دوستم به سلامتی و در امنیت سال نو رو آغاز میکنه.

30 December 2005


پیش تر هم بوده که سکوتی خواسته و خلوتی گزیده را به سین و لامِ "سلام" و حا و پآیِ "احوال پرسان" بخشیده باشم - بی که لحظه ای از تردید را به تجربه نشینم.

امروز اما، همه وقت، سر به تردید بودم که این خط نبشته را به انکار بایدم گذارد یا که به انگار بایدم بداشت؟